خرید شال گفتمان و امر سیاسی

ارنستو لاكلاو و شانتال موفه به توسعة مفهومي از گفتمان همت گماشته اند كه به طور مشخص با فرآيندهاي سياسي سر و كار دارد. لاكلاو و موفه در نوشته هاي گوناگون خود تلاش نموده اند تا با استفاده از نظريه و فلسفه پسا مدرنيستي به مفهوم ايدئولوژي در ماركسيسم عمق بيشتري ببخشند. 
ايدئولوژي در نظريه ماركسيستي به قلمرو ايده ها و باز نمايي هاي ذهني در مقايسه با جهان مادّي توليد اقتصادي و كنش عملي اشاره دارد. لاكلاو و موفه اين مفهوم سازي از ايدئولوژي را انكار مي كنند. اين دو قائل به تمايز ميان قلمرو ايده ها و جهان موضوعات واقعي يعني تمايز ميان بازنمايي هاي ذهني و فعّاليت هاي عملي نيستند. اين دو به جاي چنين تمايزي ، معتقد به گفتماني بودن تمام موضوعات و رفتارها هستند . به عبارت ديگر براي اينكه اشياء و فعّاليت ها قابل فهم باشند ، بايد به عنوان جزئي از يك چارچوب گسترده تر معاني وجود داشته باشند .تمام معاني و هويت هاي متفاوتي كه يك چيز مي تواند به خود بگيرد بستگي به نوع خاصّ گفتمان و شرايطي دارد كه به آن معنا و هستي مي بخشد. 
در همين زمينه لاكلاو در مقاله خودتحت عنوان « گفتمان » تصريح مي كند كه «فرض اصلي هر رويكرد گفتماني اين عقيده است كه صرف امكان تصوّر، دريافت حسي، انديشه و عمل، به ساختمند شدن حوزه معنادار معيّني بستگي دارد كه قبل از هر نوع بي واسطگي عيني حضور دارد.» لاكلاو و موفه در صدد در انداختن طرحي نظري، فراسوي آموزه هاي «سوسور» و فوكو هستند. در نزد آنان اولاً، گفتمان صرفاً به تركيبي از گفتار و نوشتار اطلاق نمي گردد؛ بلكه اين دو، خود اجزاي دروني كليت گفتماني فرض مي شوند. به بيان ديگر، گفتمان مجموعه اي معنا دار از علائم و نشانه هاي زبان شناختي و غير زبان شناختي تعريف مي شود. بنابراين، گفتمان هم در برگيرندة بعد مادّي و هم مزيّن به بعد نظري است. ثانياً، گفتمان در اين مفهوم تأكيدي است بر اين واقعيت كه پيكره بندي اجتماعي داراي معنا است. ثالثاً، گفتمان در اين بيان نه تنها جاي ايدئولوژي بلكه جاي اجتماع نشسته است و آن را به مثابه يك متن تصوير و تحليل مي كند. رابعاً، بر خلاف نظر سوسور، گفتمان هرگز به مثابه نظامي بسته از تمايزات فهم نمي شود. لذا از اين منظر، گفتمان ها قادر به اتمام وانسداد هويت ها نيستند. خامساً، در اين رويكرد مركزيت امر سياسي مفروض گرفته شده است و با بهره گيري از مفاهيمي نظير هژموني، ضديت (Antagonism)، مفصل بندي (Articulation)، جابجايي (Dislocation) و نقطه تلاقي يا نقطه انشعاب (Nodal Point) به تعمّق مداقّه در باره پديده هاي سياسي ـ اجتماعي پرداخته مي شود. و سادساً، در اين نگرش هويت هاي اجتماعي و سياسي محصول گفتمان ها فرض مي شوند و بدين وسيله در تقاطع بين مرزهاي انديشه و واقعيت، معبري گشوده مي شود. 
با توجّه به بيان فوق مي توان به اين نتيجه رسيد كه كليد واژه نظريه گفتماني لاكلاو و موفه و اساساً وجه تمايز اين دو با ساير نظريه پردازان، مسأله قدرت، محوريت دادن به امر سياسي و تأكيد بر مسأله هژموني در شكل گيري صورت بندي اجتماعي است.
لاكلاو و موفه در زمينه مفهوم پردازي قدرت در نظريه گفتماني خود بيش از آنكه فوكويي عمل كننده پساساختارگرايانه عمل مي كنند. آنان در تدوين رويكردي براي تحليل قدرت سياسي كه در مقوله هژموني متمركز شده است، براي دو وجه سنّت پساساختارگرايي اهميت زيادي قائل اند؛ وجه نخست، مفهوم گفتمان به مثابه كليّتي است معنادار كه تمايز موجود ميان پديده هاي زباني و غير زباني را ناديده مي گيرد. از اين منظر، نوعي تكثير و ازدياد دالهاي شناور (Floating Signifiers) در جامعه وجود دارد، و رقابت سياسي را مي توان به مثابه تلاش نيروهاي رقيب سياسي در تثبيت نسبي دال هاي مذكور، در قالب پيكره هايي خاصّ دانست. اين تثبيت نسبي رابطه دال و مدلول چيزي است كه از آن تحت عنوان هژموني ياد مي شود. و اما وجه دوم نقش سنّت پسا ساختار گرايي در تدوين نظريه لاكلاو و موفه، در پيوند تنگاتنگ با وجه نخست آن قرار دارد. بر اين اساس عنوان مي شود كه هرگاه يك پيكره اجتماعي به جاي ديگر پيكره هاي ممكن تحقق يافته باشد، در آن صورت دو اصل بنيادين را بايد همواره مدّ نظر داشت؛ اولاً، پيكره فعلاً موجود، اساساً پيكره اي حدوثي است. و ثانياً، پيكره مذكور را نمي توان به كمك ساختار آن تبيين نمود، بلكه اين كار بايد به كمك نيرويي صورت بگيرد كه نسبت به ساختار آن تا حدودي بيروني است. بر اساس اصل اول، لاكلاو و موفه به تحليل كارآمدي درباره سرشت مشروط يا حدوثي پيوندهاي اجتماعي دست مي يازند، در حاليكه تا قبل از آن، ريشه اين پيوندها را در قوانين ضروري و اجتناب ناپذير تاريخ مي جستند. و بر مبناي دومين اصل، آنان منكر هر گونه اعتباري براي تمايز ميان كردارهاي گفتماني و كردارهاي غير گفتماني مي شوند، آن هم به اين دليل كه كليه كردارها در امتداد خطوط گفتماني صورت بندي مي شوند. در اصل لاكلاو و موفه به نفع زباني استدلال مي كنند كه همواره در كردارها جا گرفته است، به طوري كه يك وحدت تجزيه ناپذير بين زبان، كردارها و موضوعات مادّي وجود دارد. از نظر لاكلاو و موفه گفتمان هم عناصر زباني و هم عناصر غير زباني را شامل
مي شود. 
همانگونه كه عنوان شد، در كنار مسأله قدرت، پرداختن به مبحث امر سياسي به عنوان مركز ثقل نظريه گفتمان، از نوآوري هاي انديشگي لاكلاو و موفه تلقي مي شود. به اعتقاد لاكلاو و موفه مهمترين نقش و كاركرد نظريه گفتمان را بايد در حوزه سياست و به ويژه در مفهوم پردازي قدرت ديد.
در نظريه لاكلاو و موفه عدم قطعيت معنا همان چيزي است كه سياست را هم ممكن و هم ضروري مي سازد. سياست عبارت است از نزاع دال هايي كه در طرح هاي سياسي قبلي نسبتاً ثابت بوده اند؛ به كارگيري مجدد شان در زندان معاني جديد؛ و تلاش براي ترغيب ديگران به پذير اعتبارشان و تثبيت آنها در معاني نسبتاً قطعي كه اينها در آن به بخشي از زبان مورد استفاده در زندگي روزمره تبديل مي شوند. در اصل لاكلاو و موفه از تقدّم سياست سخن مي رانند و اين بدان معنا است كه تمام رفتارهاي گفتماني ريشه اي سياسي دارند. در نتيجه تحليل گفتمان آن گونه كه از سوي لاكلاو و موفه ارائه مي شود، ‌تلاش براي تئوريزه كردن آموزه اي نوين در وادي علوم سياسي واجتماعي است، كه در سپهر اين نگرش نوين، رهيافت گفتمان ارتباطي تنگاتنگ با كنش هاي اجتماعي و عقايد و مشي و منش هاي آدميان در زندگي روزمره سياسي پيدا مي كند.
لاكلاو در مقاله خود با عنوان گفتمان خاطر نشان مي سازد كه آموزه گفتمان آنگونه كه در پاره اي از رويكردهاي معاصر در عرصه تحليل سياسي بسط داده شده است، ريشه در چيزي دارد كه مي توان آن را چرخش استعلايي در فلسفة مدرن ناميد، يعني در شكلي از تحليل كه صرفاً نه به امور واقع بلكه به شرايط امكان آنها نيز مي پردازد. 
بنابراين مفاهيمي همچون گفتمان، قدرت وامر سياسي مهمترين مفاهيم تشكيل دهنده نظرية لاكلاو و موفه هستند. لكن شايد مهم تر از همه اين مفاهيم، مفهوم هژموني باشد كه نقشي محوري در نظريه آنها به خود اختصاص داده است. شايد بتوان مهم ترين ايده لاكلاو و موفه را پيرامون مسأله هژموني چنين خلاصه نمود: ‌از نگاه اين دو، رفتارهاي استيلاجويانه نوع ويژه اي از رفتار مفصل بندانه (Articulatory Practice) هستند؛ بدين معنا كه آنها تعيين كنندة قواعد مسلّطي هستند كه هويت هاي گفتمان و صورت بنديهاي اجتماعي را مي سازند. اين نمونه از رفتار سياسي دو شرط را مفروض مي پندارد؛ اول اينكه لازمة رفتارهاي استيلا جويانه، ترسيم مرزهاي سياسي است. به عبارت ديگر، بايد كشمكشي ميان نيروهاي مخالف و جداسازي برخي از احتمالات در تأسيس استيلا وجود داشته باشد. از اين رو، رفتار استيلاجويانه اغلب شامل بكارگيري قدرت است، زيرا طي آن يك پروژه سياسي مي كوشد تا خواسته خود را بر ديگران تحميل نمايد. دوم اينكه لازمه رفتار استيلا جويانه در دسترس بودن دال هاي شناور است كه توسط گفتمان هاي موجود تثبيت نشده اند. به سبب در دسترس بودن عناصر حدوثي و اقتضائي، هدف رفتارهاي استيلاجويانه، مفصل بندي آن عناصر در يك پروژه سياسي در حال توسعه و در نتيجه معنا بخشيدن به آنها است. 
در انتها، پيرامون ديدگاه لاكلاو و موفه در مورد گسترة عناصر گفتماني مي توان گفت كه از نظر اين دو «هر نوع عمل يا فعّاليت نهادي و هر شيوه يا تكنيكي كه توليد اجتماعي معنا در آن و از طريق آن صورت مي گيرد، مي تواند بخشي از گفتمان تلقي گردد.»
در آراء لاكلاو و موفه، گفتمان با همه كردارها، نهادها و هويت هاي اجتماعي، ‌از جمله آنهايي كه به طور سنتي تر به عنوان اقتصادي، اجتماعي و سياسي شناخته شده اند، ‌در آميخته است. بنابراين، همواره نظم اجتماعي از طريق گفتمان ساخته مي شود، مورد مخالفت قرار مي گيرد و باز توليد مي گردد.